امروز بارون اومد
اما تو نه بوی خاک رو حس کردی
نه صداشو شنیدی
نه حاضر شدی یه لحظه پرده رو کنار بزنی و به بیرون نگاه کنی
خیلی دوست دارم بدونم چطوری زندگی می کنی
وقتی بوی خاک رو حس نمی کنی
وقتی صدای بارون رو نمی شنوی
وقتی نمی بینی گذشت یه گنجشیک رو وقتی تو یه صبح سرد پاییزی دنبال دونه ش واسه جوجه هاش
تو دنیا رو اونجوری می بینی که برات تعریف کردند
دنیای تو خلاصه شده تو قوانین نیوتن،اختراعات ادیسون و گراهام بل،فرمولهای گوس و ...
از بینی ت فقط برای انجام آزمایشات مسخره ت استفاده می کنی
گوشات فقط صدای اخبار علمی و گزارش هوا رو می شنوه گاهی هم اگه از خستگی بیهوش نشده باشی صدای ساعت رو
چشمات تا حالا فقط صفحه های کتاب رو دیده و فرمولهای طولانی
دستات تنها چیزی که لمس کرده کاغذ بوده و خودکار
شدی یه ربات و حس آدمای با شعور رو به خودت گرفتی
توی دنیای تعریف شده تو جایی واسه عشق و محبت،گذشت و فداکاری نیست
این چیزا رو نه تو قوانین نیوتن می شه پیدا کرد
نه تو اختراعات ادیسون و گراهام بل
نه تو فرمولهای گوس...
اما یه چیزی رو بهت بگم که تو کتابا نگفتن
اونروزی که نیوتن جاذبه زمین رو کشف کرد زیر یه درخت نشسته بود و داشت زیبایی های دنیا رو می دید و خدا رو به خاطر این همه زیبایی ستایش می کرد که یهو یه سیب افتاد و ...
ادیسون هم واسه رفاه مردمش که از تاریکی به تنگ اومده بودند دست به اختراع زد
گراهام بل هم واسه اینکه هر روز و هر لحظه از حال عزیزش با خبر شه تلفن رو اختراع کرد
گوسم واسه اینکه زودتر بتونه شیطنت کنه اون فرمول معرف رو ساخت
اما تو چی؟!
نه زیبایی دنیا رو دیدی،نه واسه خدمت به مردم کاری کردی،نه عزیزی داشتی که دوستش داشته باشی،نه حتی شیطنت بچگی داشتی
تو هیچی نداشتی و نداری
پس بهتر نیست دیگه نفس کشیدن هم از خودت دریغ کنی؟
اینجوری شاید به یه جایی برسی...
شیما
آیا می خواهید یک سایت شخصی داشته باشید؟
http://asre-novin.com/index.php
به به
می بینم که با دست پر اومدی شیماخاله
ولی جدا همه یه طرف
گراهام بل هم یه طرف!
سلام فک کنم دلت خیلی ازش پره
اینبارم ببخشش!