اونروز وقتی داشتی می رفتی خواستم گریه کنم
دستت رو روی چشمام گذاشتی و گفتی:
-"برمی گردم خیلی زود
خیلی خیلی زود
پیش از اینکه اولین بارون بزنه
پیش از اینکه اولین غنچه نرگس باز بشه
حتی پیش از اینکه یه شهاب دل آسمون و خط بزنه و تو بخوای یه آرزو کنی."
با اینکه می دونستم بر نمی گردی گریه نکردم
بهت قول دادم
تا وقتی برنگردی نخندم
گفتم خنده وقت وقتی معنی داره که تو باشی
قول دادم
موقع اولین بارون نه آسمون و نگاه کنم نه کوچه و خیابون رو،حتی در و پنجره ها رو هم محکم کنم مبادا بوی خاک بارون خورده رو حس کنم
شاید اینجوری تو برگردی پیش از اولین بارون واسه من
گفتم اولین بارون رو وقتی ببینم که تو کنارم باشی
قول دادم
وقتی اولین نرگس در اومد نگاش نکنم
گفتم فقط نرگسایی رو می بینم که تو واسم آورده باشی
قول دادم
شبا به آسمون خیره نشم
نکنه یه شهاب رد شه و تو هنوز نیامده باشی
گفتم وقتی اومدی با هم نگاه می کنیم
اما اون روز خندیدم
وقتی پای اون پسر سوسولِ روی یه پوست موز لیز خورد و نتونست خودشو کنترل کنه
آره اون روز خندیدم خیلی بلند خندیدم
زیر بارونم قدم زدم
درست همون روزی که اومده بودم احوالت رو بپرسم اما تو حتی تلفنت رو جواب ندادی
آره اونروز زیر بارون قدم زدم و گریه کردم
نرگسا رو هم دیدم
تو همون عصر زمستونی که همه جا یخ بندون بود و پشت پنجره اتاق من بهار
همون روزی که دو تا عاشق اونجا واسه هم شعرای عاشقونه زمزمه می کردند
آره اونروز دست دختره یه بغل نرگس بود و من بازم گریه کردم
همون شب به آسمون خیره شدم تا وقتی اولین شهاب گذشت آرزو کنم که برگردی
اما هر بار که شهاب دل آسمون رو خط زد یاد قولت افتادم،یاد قولم افتادم اما یادم رفت آرزو کنم
و بیشتر از قبل گریه کردم
کاش اونروز جلو اشکامو نگرفته بودی
کاش قول نداده بودی برمی گردی
پیش از اولین بارون
پیش از اولین نرگس
پیش از اولین شهاب
کاش قول نداده بودم
نخندم
نبینم
بارون و
نرگس و
شهاب و...
اینجوری هر دومون بدقولی کردیم...
شیما
سلام دوست عزیز.
خوشحال میشوم لینک من هم در وبلاگتون قرار بدید!