| |
| دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| *گره |
وقتی گره های زندگیم اینقدر کور شدن که با دست و دندون باز نمی شن چطور می تونم هنوز امیدوار باشم؟؟؟ ! |
|
| |
| یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388 |
| *کینه |
*آدما همیشه همدیگر رو واسه یه چیزی میخوان بعضی ها واسه اثبات بودن بعضی ها واسه تنها نموندن بعضی ها هم واسه... *تو دل اونو شکوندی اونم دل تو رو یک - یک مساوی اما بازنده! *اون روز وقتی بعد از مدتها دیدمت میخواسم فراموش کنم که کی بودی و چیکار کردی!؟ اما وقتی دیدم هنوز اون صورت آرایش کرده ت دنبال شکار مردهاست به این نتیجه رسیدم گاهی بد نیست آدم یه کینه رو تو دلش نگه داره! گناه یه کینه از تو دلم کمتر از بودن با تو هست! |
|
| |
| دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1388 |
| *تولد مامانی |
¤امروز تولد مامانم بود و من و ساناز طبق معمول همیشه تونستیم غافل گیرش کنیم تولدش مبارک! |
|
| |
| یکشنبه 2 فروردین ماه سال 1388 |
| *دلتنگی |
از این روزهایی که بی تو بودن را به یادم می آورد بیـــــــــــــزارم... شش سال گذشت! |
|
| |
| یکشنبه 25 اسفند ماه سال 1387 |
| *ســـــــــــــــــــلام |
*خوندن نوشته های قدیمی یه حسی در من به وجود آورد که دوباره جرئت کردم خودکار دستم بگیرم و یه کاغذ سفید جلوم بذارم؛بالاخره ترسم رو کنار گذاشتم و گفتم من می تونم! *همیشه وقتی به خاطر کسی از خواسته خودم می گذشتم یا به عبارتی فداکاری می کردم حس خوبی در من به وجود می اومد اما دیشب وقتی پا رو خواسته م گذاشتم به خاطر دیگران بغض کردم،حتی یواشکی یه کم گریه کردم ، از دیشب دارم فکر می کنم آیا من عوض شدم یا خواسته هام ؟!شایدم هر دو... *چند روز پیش داشتم جلو آینه موهام رو شونه می کردم دیدم تارهای سفیدش بیشتر شده به خواهرم گفتم: دارم پیر می شما!!! اونم گفت: دلت جوون باشه سفیدی مو که دلیل پیری نیست!؟روم نشد بهش بگم:موهای سفیدمو می شمارم که دلمو توجیه کنم... *عید امروز و چند روز دیگه مبـــــــــــارک! |
|
| |
| پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386 |
| *دلتنگی! |
دلم تنگ شده واسه همه شبهایی که سحر شد و من تنها سکوت کردم و غرق آ رامش شدم... ای جوانی کجایی؟! یادت به خیر... گاهی نوای یه موسیقی منو به جایی می بره که نباید ببره سوغاتش قطره یی اشک و لبخندی تلخ و صدای زهرآلودی که می گه:خیلی عوض شدی ، دیگه خودت نیستی! |
|
| |
| پنجشنبه 7 تیر ماه سال 1386 |
| *سوژه |
این جریان سهمیه بندی بنزین هم سوژه خوبی شده ها،از دیروز صبح هر کس رد می شه یه چیزی می گه و می ره،حسابی مردم سرگرم شدن، تنها مزیتش اینه که خیابونای تهران از همیشه خلوت ترِ صبح که می اومدم سر کار اولین باری بود که پشت چراغ معطل نشدم و ده دقیقه یی رسیدم!!! از اینکه دیگه خونه نیستم و همه روز در خواب به سر نمی برم خوشحالم،تازه حس می کنم زنده م وقتی بعد از ظهر خسته می رسم خونه...
|
|
| |
| سه شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| *نمره ناپلئونی! |
*خیلی وقته که نتیجه امتحانم اومده ،اما عدم دسترسی به اینترنت نذاشته چیزی بنویسم، شایدم دلیلش نارضایتی از نتیجه باشه که مدتی کسلم کرده بود! بااین نمره یی که آوردم می تونم ویزا بگیرم،اما راضی نیستم،فقط قبول شدن با نمره ناپلئونی راضیم نمیکنه... فکر میکنم حقم این نبود! مخصوصا که روز اول هم اسمم جز اسامی قبول شده ها نبود و با پیگیری استاد مهربونم معلوم شد که به زور قبول شدم! یه جورایی پشیمونم کاش معلمم اینقدر مهربون نبود و دنبال کارم نمی رفت...
*چند روزی می شه که شیرازم،طبیعت بهاری،اما هوا تابستونی!روزا اینقد گرمِ که احساس خفگی میکنم...شیراز رو خیلی دوست دارم اما هیچ جا خونه آدم نمی شه،دلم خیلی تنگ شده هم واسه خونه هم واسه... |
|